تبليغاتX
ebham

ebham

سایه

کاش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:31  توسط نفس  | 

کاش

کاش ان روز که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است سرشار از عشق و غرور اگر بازیچه شود می شکند می شکند...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:29  توسط نفس  | 

خط اخر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:26  توسط نفس  | 

رفتم...

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نورصبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:19  توسط نفس  | 

غم غمناک

عاشقانه

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی.

نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر ، سحر نزدیك است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریك است!

خنده ای كو كه به دل انگیزم؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
صخره ای كو كه بدان آویزم؟

مثل این است كه شب نمناك است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیك، غمی غمناك است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 9:47  توسط نفس  | 

مانده بودی اگر...

غمگین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 9:34  توسط نفس  | 

چندین شب

چندین شب بی همتاست که من،
                          
 در حصار سیاه اتاقم،
                                            با تو گریه می کنم...
و چندین روز بی همتاست که من،
       

   به درخشش چشم های تو می نگرم...

و اکنون سالهاست؛ و شاید
                              قرنهاست؛
       

  که در میان صدای تهی ضربان قلبم،

در جستجوی صدایت        

 زیر سایه های بنفشه ویران می شوم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 12:1  توسط نفس  | 

ازاد

اي که مدتهاست بامن نيستي من همانم ، که با من زيستي رنجهايم را شنيدي باز هم عاقبت گفتي ، غريبه کيستي ....؟

 

به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت ، من به این معجزه ایمان دارم ، منتظر باید بود تا زمستان برود ، غنچه ها گل بکنند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 13:9  توسط نفس  | 

بیا و امشب را...



 التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید
 تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

 نگاه کن!

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود،
 ساعتی پیش، این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی 
 
اما
 تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
 بیا و امشب را  بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

 مگر چه می شود،  یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟ 
مگر چه می شود ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11:9  توسط نفس  | 

سراب رد پای تو

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست

که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب درارو باز میزارم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11:2  توسط نفس  | 

نبض دست تو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:54  توسط نفس  | 

حال من

در انتهاي ذهن مُشَوّش خود
کلمات را تحت تعقيب قرار مي دهم !
نه واژه ايي ميآبم که شرح حالي باشد
نه جمله ايي که تسکين اين دلِ پاره پاره ...

غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم ...
همین ! ...
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم ...

با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم ...

با اين حال
گاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد ...
نکند اشکي جاري شود ...
نکند دلي آزرده ...

حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند
آيا مي دانند ؟
مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره
براي پرواز ، پر پر مي زند ...

و امشب
آغاز نوزده سال زمين گير شدن من !
نمي دانم ...

شايد ، فقط شايد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:50  توسط نفس  | 

اه ه ه ه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:49  توسط نفس  | 

تصویر غم

درسكوت مبهم خويش سرگشته ام درسينه ابرهاي غم گرفته آسمان دلم خيال باريدن داردوهجوم موج اشك ،ساحل چشمهايم راشكسته است.انگارانتظاردلم رابراي هميشه به بازي گرفته است.اي انتظار تو رادرسينه حفظ خواهم كرد.شايد كه روزي سينم عشق عطر شقايقهاي محبت راازگلستان چشمانش به سرتاسر سرزمين سرددلم ،به ارمغان آورد وبغضي رادرخودبشكند.اشك رادرديده اي از اشك نشاندم.به خدا سوگند ديگردلم توان به تصوير كشيدن اين همه غم را ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:47  توسط نفس  | 

خالی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:42  توسط نفس  | 

سکوت

روزاي کودکي با هر اخمي که بهمون ميشد مي رفتيم

سراغ کتاب " قوانين حمايت از حقوق کودک" و اونو زير و رو مي کرديم...

روزاي نوجووني وقتي به بن بست مي رسيديم و دنيا سياه ميشد

تيغ به دست مي گرفتيم ولي هيچوقت جرات کشيدنش رو پيدا نکرديم...

قرص هاي مختلف به دست مي گرفتيم

ولي هيچوقت جرات قورت دادنشونو پيدا نکرديم...

و حالا... روزاي جووني...تنها سکوت کرديم و نظاره گر ايم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:38  توسط نفس  | 

اخر یک قصه

 

 

وقتی آخر یه قصه، غصه ی تلخ فراقه

خاطرات سبز و رنگی همشون یه مشت سرابه

قلم از سکه میفته، چشم میشه یه رود پر آب

دل اسیر درد دلتنگی میشه یه دشت مرداب

یعنی اون روزای آبی بینمون فنا شد و رفت؟!

یعنی روزگار دلگیر کار ما رو ساخت و در رفت؟!

یعنی باز موج جدایی ساحل عشق و خراب کرد؟!

دوباره جای ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

یادته وقتی برات ترانه ی عشق و سرودم

به تو گفتم مثل روحی توی بند بند وجودم

من بت غرور بودم، یادته زدی شکستی

به فدای تار موهات گرچه راه عشق و بستی

قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهی های یک رود

کاشکی که نمی شکستیش ، آخه اون جای خودت بود!

تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم

من برات؟؟! یادته گفتی ، فرق نداشت بود ونبودم

وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پیشم نموندی

حالا که غرور و قلبمو شکوندی

حالا که فاصلمون خیلی زیاده و تو دوری

جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوری

نکنه روزای سبزمون سیاه شه

نکنه حتی بخوای هر چی که بینمون بوده، اونم تباه شه

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

نازنینم! کاشکی برمی گشتی پیشم

کاش می دونستی نباشی، من دیگه بهار نمیشم

کاش بدونی اگه می خندم هنوزم

نمی خوام به روزگار بگم که از دستش می سوزم

اما انگار قسمت اینه که یه عاشق باز بشینه

زیر قطره های بارون، تا کسی چشمای خیسشو نبینه

این منم درخت بی برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ی دلم نشسته

تبره ، انگاری این بار پل وصل و هم شکسته....

برو آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

الهی خدای عاشقا باشه پشت و پناهت، پناهت، پناهت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 22:37  توسط نفس  | 

5 وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

-
پنج وارونه چه معنا دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 22:35  توسط نفس  | 

سلام

دوباره سلام بچه ها من اومدم نمی دونم از دلتنگی از تنهایی از درد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 22:30  توسط نفس  |