کاش
.jpg)
سایه
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو،مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نورصبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی.
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر ، سحر نزدیك است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریك است!
خنده ای كو كه به دل انگیزم؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
صخره ای كو كه بدان آویزم؟
مثل این است كه شب نمناك است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیك، غمی غمناك است
به درخشش چشم های تو می نگرم...
و اکنون سالهاست؛ و شاید
قرنهاست؛
که در میان صدای تهی ضربان قلبم،
در جستجوی صدایت
زیر سایه های بنفشه ویران می شوم
به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت ، من به این معجزه ایمان دارم ، منتظر باید بود تا زمستان برود ، غنچه ها گل بکنند.
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی
تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم
یه حسی از تو در من هست
که میدونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هرشب درارو باز میزارم . . .
روزاي کودکي با هر اخمي که بهمون ميشد مي رفتيم
سراغ کتاب " قوانين حمايت از حقوق کودک" و اونو زير و رو مي کرديم...
روزاي نوجووني وقتي به بن بست مي رسيديم و دنيا سياه ميشد
تيغ به دست مي گرفتيم ولي هيچوقت جرات کشيدنش رو پيدا نکرديم...
قرص هاي مختلف به دست مي گرفتيم
ولي هيچوقت جرات قورت دادنشونو پيدا نکرديم...
و حالا... روزاي جووني...تنها سکوت کرديم و نظاره گر ايم !
وقتی آخر یه قصه، غصه ی تلخ فراقه
خاطرات سبز و رنگی همشون یه مشت سرابه
قلم از سکه میفته، چشم میشه یه رود پر آب
دل اسیر درد دلتنگی میشه یه دشت مرداب
یعنی اون روزای آبی بینمون فنا شد و رفت؟
!یعنی روزگار دلگیر کار ما رو ساخت و در رفت؟
!یعنی باز موج جدایی ساحل عشق و خراب کرد؟
!دوباره جای ستاره آسمون رد شهاب کرد؟
!حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت
!بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت
یادته وقتی برات ترانه ی عشق و سرودم
به تو گفتم مثل روحی توی بند بند وجودم
من بت غرور بودم، یادته زدی شکستی
به فدای تار موهات گرچه راه عشق و بستی
قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهی های یک رود
کاشکی که نمی شکستیش ، آخه اون جای خودت بود
!تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم
من برات؟؟! یادته گفتی ، فرق نداشت بود ونبودم
وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پیشم نموندی
حالا که غرور و قلبمو شکوندی
حالا که فاصلمون خیلی زیاده و تو دوری
جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوری
نکنه روزای سبزمون سیاه شه
نکنه حتی بخوای هر چی که بینمون بوده، اونم تباه شه
حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت
!بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت
نازنینم! کاشکی برمی گشتی پیشم
کاش می دونستی نباشی، من دیگه بهار نمیشم
کاش بدونی اگه می خندم هنوزم
نمی خوام به روزگار بگم که از دستش می سوزم
اما انگار قسمت اینه که یه عاشق باز بشینه
زیر قطره های بارون، تا کسی چشمای خیسشو نبینه
این منم درخت بی برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ی دلم نشسته
تبره ، انگاری این بار پل وصل و هم شکسته
....برو آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت
!الهی خدای عاشقا باشه پشت و پناهت، پناهت، پناهت
پنج وارونه چه معنا دارد ؟
!